X
تبلیغات
رایتل

کوری

سه‌شنبه 25 خرداد 1395

امروز بالاخره موفق شدم بعد از ماه ها تلاش مذبوحانه، وقت اندکی میان کارهایم باز کنم و بروم برای تعیین نمره چشم هایم. وارد کلینیک چشم پزشکی که شدم اما امیدم ناگهان تبدیل شد به یاسی سرد.. صندلی ها پر بود از بیماران توی نوبت ویزیت، منشی دکتر گفت تا ساعت هشت و نیم نوبت دکتر رزرو شده.. بی هیچ صحبتی بیرون آمدم و زیر آفتاب جهنمی راه افتادم توی خیابانهای شلوغ پی یافتن کلینیکی خلوت. توی خیابانی فرعی یک دانه اش را پیدا کردم (یک دانه کلینیک، چه ادبیات فاخری). صندلی های سالن انتظارش همه خالی بودند. شبیه صندلی های سالن سینما. پسرکی هفت هشت ساله توی قسمت آبدارخانه روی زیراندازی دراز کشیده بود و نگاهم می کرد.  دخترک منشی  با چادر عربی اش اول پول ویزیت را گرفت و بعد بی درنگ مرا فرستاد نزد وی ( دیرین دیرین را که می بینید؟). خانم دکتر جوان و خوش برخورد با چشمهای درشتش و پوست صاف و روشن اش مرا نشاند پشت دستگاه مخصوص. فک ام را گذاشتم روی لبه دستگاه و زل زدم به سوراخی که تویش منظره یک دشت سرسبز را میشد دید  با جاده ای مارپیچ که منتهی می شد به خانه ای شبیه معبد در انتهای جاده. این منظره را  قبلا انگار جایی دیده بودم... بوف کور را خوانده اید؟ اگر خوانده اید می فهمید منظورم از جمله آخر چه بوداگر هم نخوانده اید هیچ توصیه ای برای خواندنش به شما نمیکنم. علی ای حال (همان به هرحال خودمان) بعد از مقادیری معاینه و گذاشتن آن عینک شبیه عینک گربه نره توی کارتون پینوکیو و تعویض لنزهای آن و نگاه کردن به تابلویی پر از شکلک های E ماننداجق وجق که هیچوقت توی عمرم  دو سه ردیف آخرشان را نتوانسته ام ببینم، خانم دکتر جوان و خوش برخورد با چشمهای درشت و پوست صاف و روشن اش چند تا سوال در مورد سابقه دیابت یا بیماری خاص و اینها  پرسید و بعدش با یک حالتی توی چهره اش که مخصوص خانم دکترهای جوان و خوش برخورد و با پوست روشن نبود و مثلا می خواست بی تفاوت و عادی نشان بدهد (من هیچوقت جزییات را از دست نمی دهم)  بهم گفت که حتما خودتون رو به یک دکتر متخصص چشم نشون بدین تا چشم هاتون رو معاینه کنه.. با چند سوال  زیرکانه و تخصصی  کاشف به عمل آوردم که بله،  چشمهای عسلی من مشکوک شده اند به بیماری نامنحوس "آب مروارید". اوه.. فکر می کنید با شنیدن این موضوع شوکه شدم؟ زهی خیال باطل.. من دیگر از هیچ خبری در مورد سلامتی ام شوکه نمیشوم. چون هر چه هم که به سرم بیاید دیگر بدتر از آن سرطان خون لعنتی نیست که دو سال مرا زمین گیر کرد و زیر شیمی درمانی اش بارها چشمهای فرشته مرگ را دیدم.  حالا هم که  داشت پس لرزه هایش را به رخ من می کشید برایم مهم نبود. کورتون ها کار خودشان را کرده بودند. یک سال آزگار مصرف مداوم کورتون مرا مستعد آب مروارید کرده بود...

شب که به خانه برگشتم روی تختم دراز کشیدم و چشم هایم را بستم. چند دقیقه با چشم بسته محیط اطرافم را اسکن کردم. صدای تلویزیون که داشت خندوانه پخش میکرد را می شنیدم و صدای مادرم  که داشت توی آشپزخانه در مورد موضوعی نامعلوم ( و حکما بی اهمیت) با تلفن صحبت میکرد.. چشمهایم را چند دقیقه بسته نگه داشتم و تصور کردم که اگر یکروز این چند دقیقه تبدیل بشود به همیشه آنوقت چه خواهد شد؟ نمی دانم چرا همه اش توی ذهنم مستراح رفتن با چشمهای کور را قبل از هر کار دیگر مجسم می کردم و این که بعد از اینکه با چشمهای کور کارم توی مستراح تمام بشود چه تضمینی هست که کاسه توالت مثل اولش تمیز باشد.. چیزهای دیگری را هم البته توی ذهنم مجسم کردم که بیشترشان با کور شدن من غیرممکن می شدند. مثل نگاه کردن به فیلمهای پورن... خب این یکی که احتمالا از معدود مزایای کور شدن بود ولی در کل حس خوبی به کوری نداشتم. کوری احتمالا چیز خوشایندی نباشد.  من حتی کتابی کوری ژوژه ساراماگو را هم نتوانسته بودم تا آخر بخوانم بس که تصور فضای وحشتناک داستانش برایم سخت و دردناک بود.چشمهایم را که باز کردم وبه واقعیت برگشتم همانطور دراز کشیده با گوشی موبایل  توی ویکی پدیا سرچ کردم "آب مروارید". ویکی پدیا چیز خوبی است. ازش خوشم می آید. شبیه یک رفیق با معلومات که هر چه ازش بپرسی با حوصله و البته کمی خشک و عصا قورت داده برایت توضیح می دهد.  مطالب مرتبط با آب مروارید را که خواندم خیالم راحت شد. آب مروارید امروزه  به راحتی و با یک عمل جراحی قابل درمان بود... زنده باد علم پزشکی. دوباره چشم هایم را بستم و توی ذهنم چند بار تکرار کردم آب مروارید.. آب مروارید.. آب مروارید.. اسم قشنگی بود، نیست؟

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.