X
تبلیغات
رایتل

سرماخوردگی

جمعه 19 آبان 1396

شیر آب آشپزخانه ام  چکه می کند. هر پنج ثانیه یک بار. هر چکه آب که میخورد به کف ظرفشویی در مغزم بارها انعکاس پیدا می کند.چکک.. چکککک..  با خودم می گویم شاید این آخرین چکه است  ولی چکه بعدی می افتد و بعدش هم چکه بعدی.. قطره های لعنتی.

دو روز است سرما خورده ام و سرماخوردگی  الحق که  مادر نانجیب و خطاکار  تمام بیماری هاست. مرضی که تا جانت را به لب نرساند، تا دستهایت را به نشانه تسلیم برایش بالا نبری به تجاوز وحشیانه اش به جسم و روح  تو پایان نخواهد داد. 

دو روز تعطیلی ام با همین ام المرض به فنا رفت. دلم میخواست می نشستم و چند تا فیلم می دیدم توی غار تنهایی خودم. از آن فیلم ها که محوشان بشود شد و مسخ شان؛ که نفهمی تخمه هایت  کی تمام شده اند و ندانی چند دقیقه از عمر لعنتی ات سپری شده.. نشد.

شیر آب آشپزخانه خبیثانه چکه می کند هنوز و این برای دیوانه شدن من کافیست. به همین منوال که پیش برود تا دقایقی دیگر روح من زیر ریتم این ضربه ها از درد به خود خواهد پیچید و گلویم را با دستان سفیدش خواهد فشرد.

باید برخیزم و راه را بر این قطرات ویرانگر بربندم ، سکوت تنها مرهم یک ذهن سرماخورده و نم کشیده است.


+ شیر را محکم بستم.. همه جا ساکت شد.. چقدر سکوت شب مرموز و زیباست.

...

یکشنبه 16 مهر 1396
نوشتن یادم رفته.. لعنت به کسی که مرا از نوشتن انداخت..

نقطه سر خط

پنج‌شنبه 18 خرداد 1396

امروز هوا خیلی گرم بود. آنقدر گرم که به هیج عنوان نمی شد حتی فکرش را هم کرد که ناسلامتی هنوز بهار است و تابستان علیه اللعنه هنوز از گرد راه هم نرسیده..! صبح  از خواب که بیدار شدم اولین کاری که کردم سرکشیدن بطری نصفه آبی بود که  از دیشب کنار تختم مانده بود. بعد هم پا شدم و تلو تلو خوران خودم را رساندم به نقطه آغاز زندگی روزانه ی هر انسان؛ مستراح!

از اواسط اسفند سال گذشته توی یک شرکت مشغول به کار شده ام.  اعتراف می کنم  مثل بقیه شغل هایی که توی زندگی ام به آنها مشغول بوده ام - به جز تعداد انگشت شماری از آنها- این شغل هم مورد علاقه من نیست و دارد روحم را " آهسته و در انزوا می خورد و می خراشد".  کارفرمایی دارم که مثل بقیه کارفرماهای زبان نفهم  فقط بلد است دستور بدهد و ادای آدم های فهمیده و متخصص و مدیر را در بیاورد. یاد گرفته  است که بی هیچ منطقی  پشت سر هم به کارمندانش گیر بدهد که چرا فلان کار را که گفته بودم نکردی؟ حالا آن کار مذکور را اصلا یا نگفته یا اینکه توی یک جلسه ای چیزی به آن  اشاره کرده که انجام بشود ولی نگفته توسط کی و چه موقع! معمولا هم منتظر  نمی ماند تا جواب بازخواست های بی موردش را بدهند؛ با نگاهی عاقل اندر سفیه سری تکان می دهد و انگشت های درازش توی هوا یک چیزهای نامفهومی حک می کنند!

من همیشه این حس تلخ را داشته ام که یک جورهایی دارم تلف می شوم.. همیشه ی خدا این حس لعنتی با من بوده که و مرا نیشگون گرفته که داری حیف می شوی بدبخت! دارد عمر و جوانی ات را از دست می دهی. این حس هم بیشتر در مواقعی به من دست داده که دیده ام یک سیستم یا مجموعه ای که از بد حادثه من هم تویش گرفتار هستم کند و فرسوده و بدون بازده عمل می کند. مثل همین شرکت. 
دلم یک تحول می خواهد، یه جهش، به قول ریاضی دان ها یک نقطه عطف، نمودار زندگی من یک نقطه عطف کم دارد تا در آن نقطه سیر نزولی و رو به انحطاطش تبدیل شود به سیر صعودی و رو به کمال. من منتظر وقوع یک نقطه ام. یک نقطه پایان و آغاز هم زمان.


جمعه

شنبه 19 فروردین 1396
جمعه کارگر افغانی سیه چرده ای بود که توی آپارتمان روبروی خانه مان کارگری می کرد. نترس بود و بارها دیده بودمش که رفته آن بالای بالا، نوک داربست آهنی آپارتمان نیمه کاره و دارد کار می کند، اعتراف می کنم که حتی فکرش هم برایم ناممکن بود که بخاطر 50 هزار تومان پول ( و حتی چند برابرش) بتوانم بروم جایی بین زمین و آسمان بدون هیچگونه وسیله ایمنی و نگهدارنده ای بایستم و در حالیکه باد شدید دارد می وزد و داربست آهنی زیر پاهایم تکان های وحشتناک می خورد با آچار پیچ و مهره های خشک و خشن را محکم کنم. جمعه ولی انگار شباهتی با من نداشت. معلوم نبود آن بالا چطور دوام می آورد، اصلا زیر پایش را نگاه نمی کرد؟ سرش گیج نمی رفت؟
 مرد افغان بدون حرف و شکایتی از صبح علی الطلوع می رفت  آن بالا نزدیک ابرها کار می کرد. کسی چه می داند شاید آنجا حس می کرد که از زمین رها شده است، زمینی که حتی کشورش هم محسوب نمی شد. شاید  آن بالا به فکر دخترک زیبا و ابروکشیده  افغانی بود که روزی در بازار شلوغ کابل چشمهایش را از یک لحظه از زیر برقع آبی رنگ دیده  و دلش لرزیده بود و فکرش را هم نکرده بود که این زندگی لعنتی روزی را بیاورد که دور از آن چشم ها در کشوری بیگانه چنین سخت و بی امنیت کار کند... 
جمعه تنهایی آن بالا پیچ و مهره می بست و من از پایین که نگاهش می کردم حس می کردم که چقدر از من "بالاتر" است، چقدر محکم و استوار به نظر می رسید از این پایین، از این پایینی که هیچ هیچ هیچ نداشت به جز دست و پا زدن در گل و لای روزمرگی مزخرف ، هر چه بود آن بالا بود... زمین با تمام هارت و پورتش حرفی برای گفتن نداشت در مقابل مرد سیه چرده ای که او آسمان را به او ترجیح داده بود، تنها کاری که می توانست بکند این بود که از فرط حسادت هر طور شده  او را به سوی خود بکشاند، دست آخر هم همین کار را کرد، آنقدر جاذبه اش را قوی کرد که جمعه را از آسمان به زیر کشید و در خود فرو برد، جمعه سقوط کرد. من نبودم که ببینم، ولی فکر می کنم، احساس می کنم که هنگام سقوط در آن ثانیه های بی وزنی، حتما چشم هایش را بسته بود، به چشم های دخترک اندیشیده و زیر لب چیزی را زمزمه کرده بود..

...

چهارشنبه 4 اسفند 1395


یک روزى یک جایی

وسط شلوغى این شهر

بی هوا

چیزى

شبیه بوى یک عطر، یک رنگ خاص،  

تو را یاد من می اندازد

بیچاره تو



( تعداد کل: 43 )
   1       2       3       4       5       ...       9    >>