X
تبلیغات
رایتل

معصومه

دوشنبه 3 خرداد 1395

اولین بار که دیدمش یک روز صبح بود که مثل بقیه صبح ها توی مغازه، توی پاساژی که مرموز بودنش دیگر برایم عادی شده  داشتم نان و پنیر می دادم به بچه ها. از پشت شیشه و از لابلای استند چیپس و پفک ها دیدم که زنی  با چادر سیاه عربی ایستاده است. به خیال این که مشتری است و قصد برداشتن یکی از پفک ها را دارد توجه زیادی بهش نکردم. حتی وقتی هم که آمد توی مغازه و زیر نور کمرنگ مهتابی از توی یخچال دو دانه شیر برداشت و پولش را به سمتم گرفت به چشم مشتری دیدمش.  بعد از اینکه پول را داد گفت اگه ممکنه تشریف بیارید بیرون مغازه کارتون دارم. اینجا شروع داستان بود. دو تا مشتری داشتم. خدا را شکر که بودند و بعد در کمال صحت و سلامت عقلانی بعنوان دو شاهد عاقل و بالغ شهادت دادند که واقعا یک زن قد بلند با چادر مشکی آمده توی مغازه و من به درخواست او به بیرون مغازه رفته ام. 

چشمهای زن درخشش خاصی داشت. چیزی آنجا توی چشمهایش داشت سوسو می زد. انگار که درحال خاموش شدن بود، یک لحظه بود لحظه دیگر نیود. گفتم بفرمایید.. گفت شما آقای.. هستید درسته؟ اسم و فامیل کامل مرا گفت. با لبخندی که از سر زور زدم گفتم بله خودمم بفرمایید. گفت شما قبلا سرطان داشتید..؟ به صورتش نگاه کردم که سبزه بود و گرد. با تردید و آهسته گفتم بله.. چطور مگه؟ گفت من هم سرطان دارم..توی همان بیمارستانی که شما بستری بودید زیر نظر همون دکتر در حال درمانم.. می خواستم بدونم شما الان دیگه خوب شدید..؟ یک لحظه مکث کردم و سعی کردم همه چیز را توی ذهنم مرتب کنم... دو سال از کابوس گذشته بود. کابوس سرطان خونی که بیشتر از خطرناک بودن و مرگ آور بودنش برایم عجیب بود و هنوز هم باورش برایم سخت بود که خوب شده ام و دیگر آن روزها و شبهای دردناک گذشته.. حالا این زن لاغراندام با این چادر سیاه، چهره سبزه و چشمهای سوسو زن انگار از لابلای دالان های ساکت و بی روح آن بیمارستان  بیرون آمده بود و مرا پیدا کرده بود که داشتم توی این  زندگی لعنتی دست و پا می زدم. یک حسی تمام وجودم را گرفت. آیا این زن تجسم واقعی آن صدایی نبود که سه روز پیاپی وقتی که داشتم روی تخت زجر می کشیدم به من می گفت ول کن.. بیا برویم.. همان ندایی که نمی توانستم جوابش را بدهم. که با تمام وجود می دانستم اگر جوابم مثبت باشد دیگر چشم بازنمی کردم و چقدر دلم میخواست که رها شوم از آنهمه درد.. زن را برانداز کردم. حیف که نمی شد به او دست بزنم تا ببینم واقعی است یا از جنس ابر.. انگار که نگاهم را فهمیده باشد روسری اش را کمی عقب برد و گفت ببین موهایم ریخته.. دارم شیمی میشم.. 

حرف زدیم.. دکتر لعنتی جوابش کرده بود. گفته بود بیماری اش نادر و وخیم است. گفته بود مرگش حتمی است.. من نمی دانم چرا گاهی دکترها امید را از بیمارشان می گیرند.. هر چقدر سعی کردم به او امید بدهم فایده نداشت. ناامیدی ریشه زده بود توی جانش و داشت تمام وجودش را می گرفت. حرفهایم در او تاثیری نداشت. حتی به او گفتم که تو جوان و خوشکلی و اصلا بهت نمی آید که مریض باشی.. این را که گفتم یک دفعه خداحافظی کرد و رفت.. دو بار دیگر دیدمش.. حرفهایش عجیب بود..حتی یک بار پرونده ای پر از گواهی و مدرک و لوح تقدیر همراهش آورد و نشانم داد. مدیر یک مهدکودک بود. گفت وقتی فهمیده بیمار است استعفا داده. اسمش را از روی لوح تقدیرها خواندم. معصومه.. عکسش هم بود. خوشکل تر از الانش بود. نمی دانم چرا اینها را به من نشان می داد.. بعدتر به من گفت شوهرش وقتی فهمیده که سرطان دارد گفته طلاقش می دهد.. به هر چه که مردی و مردانگی نام داشت توی دلم لعنت فرستادم.. بیماری و زندگی شخصی و کاری فروپاشیده اش داشت از پا می انداختش.. چه کاری از دست من بر می آمد وقتی بغض راه حرف زدنش را بسته بود...  همیشه در مقابل یه زن که از شدت درد و ناراحتی بغض کرده کم آورده بودم.. هیچوقت نتوانسته بودم زنی را آرام کنم آنگونه که غم از دلش برود.. معصومه در آستانه فروپاشی بود. توی این چند روز تماسهای گاه و بیگاهش کلافه ام کرده بود. معلوم نبود برای چه زنگ می زند.. معلوم نبود از کجا می داند که من روزگاری قلم بدست بوده ام.. معلوم نبود چرا بی هوا گریه می کند.. چه باید می کردم؟ من تنهای سرخورده از این زندگی مهیب چه باید میکردم برای زنی که داشت در آتش بیماری و مردسالاری می سوخت.. امروز وقتی وسط حرفهایش پشت خط گریه کرد، گوشی را قطع کردم. چند بار زنگ زد. رد تماس دادم. دلم آشوب بود. من طاقت اینهمه درد را نداشتم. نمی توانستم مرهم زخم او باشم. برایش نوشتم دیگر به من زنگ نزند. دیگر زنگ نزد..

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.