دارکوب

جنگل در آتش است و دارکوب دیوانه وار می کوبد به دار؛ دلم به حال مرغان عشق می سوزد که بی خبر از زمان، به هم دانه تعارف می کنند...

دارکوب

جنگل در آتش است و دارکوب دیوانه وار می کوبد به دار؛ دلم به حال مرغان عشق می سوزد که بی خبر از زمان، به هم دانه تعارف می کنند...

زندگی برایم نمانده.. صبح ها بدون خوردن صبحانه به محل کارم می روم تا صبحانه بفروشم به دیگران! شده ام مصداق همان مرد کوزه گر نگون بخت که از کوزه شکسته آب می نوشید. خلاصه شده ام توی دو متر جا. پشت یک میز ویترینی شیشه ای که حد فاصل دنیای سرد و تاریک من است با دنیای گرم و روشن دیگران. بوی روغن سوخته ی فر ساندویچی تمام تنم را می گیرد. یادم نیست آخرین بار کی عطر زده ام. یادم نیست آخرین بار کی چشمان رنگی زنی را دیده ام. کاش سرطان همان موقع مرا از پا درآورده بود. آدم ها از من دورند... آدم ها از من دورند.

جنگ سرد

جیرجیرک ها به شهر حمله کرده اند... جیرجیرک های سیاه و درشت ناگهان شهر را اشغال کرده اند. هیچ کس نفهمیده در کدامین شب، طی کدام لشکرکشی و از چه مسیری وارد شهر شده اند. همین دیروز پنج تایشان را کشتم. شب که از سر کار آمدم پشت در ورودی هال یکی شان به پیشوازم آمد، اول فکر کردم سوسک است، ثابت مانده بود، وقتی آرام دمپایی را بالا بردم تا بزنمش ناگهان بال درآورد و  توی صورتم پرید...! جاخوردم، به هر مکافاتی بود دخلش را آوردم. این اولین جدال تن به تن بود. دومی  توی اتاقم پیدایش شد، فکرش را هم نمی کردم به این سرعت نفوذ کرده باشند به قلب خطوط دفاعی ما، از این غفلت و رکب خوردن عصبی شدم، تا آمدم بجنبم و بزنمش رفت زیر خرت و پرت ها، خدای من.. آنهم درست وقتی که همه خواب بودند و چراغها را خاموش کرده بودند، کسی انگار خبر از هجوم این حشرات سیاه نداشت.. پیدا کردنش وقتم را گرفت.، لامصب ها انگار هوش مصنوعی دارند، یک نفر انگاربه طرز هوشمندانه و در عین حال سادیسمانه ای برنامه ریزی شان کرده، خوب بلدند بروند یک گوشه کور و نفسشان را حبس کنند، کوچکترین حرکت و نور را حس می کنند و از جایشان تکان نمی خورند تا اوضاع آرام شود، بعد که مطمئن شدند جایشان امن است و دست آمیزاد بهشان نمی رسد، اسلحه مخرب شان را رو می کنند، یک ارتعاش صوتی زیر با فرکانس متقاطع که به طرز وحشتناکی روی تک تک نورون های سیستم مرکزی اعصاب انسان اثر متلاشی کننده دارد؛ شبیه پیام مورس می ماند که دارند برای همدیگر می فرستند.جیرجیرک های سیاه لعنتی.. وقتی هم که می کشی شان بوی بدی ازشان متصاعد می شود که حال آدم را به میزند. نمی شود روی قالی و موکت کشتشان، چون محتویات بدنشان خالی می شود و فرش را به گند می کشد، باید از خانواده ام در مقابل شان محافظت کنم، مادرم با دیدنشان می ترسد، همین امشب هم زن برادرم ناغافل توی حیاط مورد حمله یکی شان قرار گرفت و نفس نفس زنان به داخل دوید. برادرم گلادیاتور وارانه مهاجم را از پا درآورد...

جیرجیرک ها شهر را به محاصره درآورده اند.معلوم نیست مقر اصلی شان کجاست و تحت فرمان چه کسی فرماندهی می شوند. آستانه تحمل شهروندان شهر در حال فروپاشی است. کوچه ها و خیابان ها پر شده است از اجساد سیاهی که گوشه و کنار له شده اند. مورچه ها در اکیپ های منسجم  وارد عمل شده اند. وظیفه شان جمع آوری اجسادقربانیان از سطح شهر است. اجساد سربازان دشمن را به کمک هم و در نظم و سکوتی مرموز تشییع کرده و به مکان نامعلومی می برند. واقعیتش این است که من به آنها مشکوکم! فکر می کنم  اجساد کشته شدگان جنگ را به پشت جبهه منتقل می کنند تا به دست خانواده هایشان برسد..جنگ سردی در حال وقوع است. انسانها به شدت در حال قتل عام جیرجیرک ها هستند. شمار کشته شدگان دشمن به علل نامشخصی در هیچ رسانه ای اعلام نمی شود. شاید بخاطر روحیه دادن به مردم باشد تا نفهمند چه جنگی  دارد بیخ گوششان اتفاق می افتئد. شب هنگام، صدای تق تق دمپایی ها و کفش ها از گوشه و کنار شهر به گوش می رسد، جیغ های کوتاه زن ها و بچه ها آرامش شهر را به هم زده،.. باید مراقب بود.، هر لحظه امکان حمله و درگیری تن به تن وجود دارد.. دمپایی، کفش، هر چیزی که بتوان به سرعت از آن استفاده کرد و دشمن را از پادرآورد باید دم دست باشد. چراغ ها را باید خاموش کرد، نور آنها را به سمت خودش می کشد، البته می توان از نور بعنوان تله هم استفاده کرد ولی به ریسکش نمی ارزد، تیرهای چراغ برق یا چراغهای روشنایی مکان های خطرناکی هستند، هنگام عبور از زیر آنها باید به شدت مراقب بود. حتی اجساد قربانیان دشمن را نباید دست کم گرفت، زنده و مرده شان شبیه هم است، هر کجا رویت شدند باید قلع و قمع شوند، چه زنده و چه مرده، زمان آتش بس نامعلوم است. جنگ جنگ تا پیروزی!

معصومه

اولین بار که دیدمش یک روز صبح بود که مثل بقیه صبح ها توی مغازه، توی پاساژی که مرموز بودنش دیگر برایم عادی شده  داشتم نان و پنیر می دادم به بچه ها. از پشت شیشه و از لابلای استند چیپس و پفک ها دیدم که زنی  با چادر سیاه عربی ایستاده است. به خیال این که مشتری است و قصد برداشتن یکی از پفک ها را دارد توجه زیادی بهش نکردم. حتی وقتی هم که آمد توی مغازه و زیر نور کمرنگ مهتابی از توی یخچال دو دانه شیر برداشت و پولش را به سمتم گرفت به چشم مشتری دیدمش.  بعد از اینکه پول را داد گفت اگه ممکنه تشریف بیارید بیرون مغازه کارتون دارم. اینجا شروع داستان بود. دو تا مشتری داشتم. خدا را شکر که بودند و بعد در کمال صحت و سلامت عقلانی بعنوان دو شاهد عاقل و بالغ شهادت دادند که واقعا یک زن قد بلند با چادر مشکی آمده توی مغازه و من به درخواست او به بیرون مغازه رفته ام. 

چشمهای زن درخشش خاصی داشت. چیزی آنجا توی چشمهایش داشت سوسو می زد. انگار که درحال خاموش شدن بود، یک لحظه بود لحظه دیگر نیود. گفتم بفرمایید.. گفت شما آقای.. هستید درسته؟ اسم و فامیل کامل مرا گفت. با لبخندی که از سر زور زدم گفتم بله خودمم بفرمایید. گفت شما قبلا سرطان داشتید..؟ به صورتش نگاه کردم که سبزه بود و گرد. با تردید و آهسته گفتم بله.. چطور مگه؟ گفت من هم سرطان دارم..توی همان بیمارستانی که شما بستری بودید زیر نظر همون دکتر در حال درمانم.. می خواستم بدونم شما الان دیگه خوب شدید..؟ یک لحظه مکث کردم و سعی کردم همه چیز را توی ذهنم مرتب کنم... دو سال از کابوس گذشته بود. کابوس سرطان خونی که بیشتر از خطرناک بودن و مرگ آور بودنش برایم عجیب بود و هنوز هم باورش برایم سخت بود که خوب شده ام و دیگر آن روزها و شبهای دردناک گذشته.. حالا این زن لاغراندام با این چادر سیاه، چهره سبزه و چشمهای سوسو زن انگار از لابلای دالان های ساکت و بی روح آن بیمارستان  بیرون آمده بود و مرا پیدا کرده بود که داشتم توی این  زندگی لعنتی دست و پا می زدم. یک حسی تمام وجودم را گرفت. آیا این زن تجسم واقعی آن صدایی نبود که سه روز پیاپی وقتی که داشتم روی تخت زجر می کشیدم به من می گفت ول کن.. بیا برویم.. همان ندایی که نمی توانستم جوابش را بدهم. که با تمام وجود می دانستم اگر جوابم مثبت باشد دیگر چشم بازنمی کردم و چقدر دلم میخواست که رها شوم از آنهمه درد.. زن را برانداز کردم. حیف که نمی شد به او دست بزنم تا ببینم واقعی است یا از جنس ابر.. انگار که نگاهم را فهمیده باشد روسری اش را کمی عقب برد و گفت ببین موهایم ریخته.. دارم شیمی میشم.. 

حرف زدیم.. دکتر لعنتی جوابش کرده بود. گفته بود بیماری اش نادر و وخیم است. گفته بود مرگش حتمی است.. من نمی دانم چرا گاهی دکترها امید را از بیمارشان می گیرند.. هر چقدر سعی کردم به او امید بدهم فایده نداشت. ناامیدی ریشه زده بود توی جانش و داشت تمام وجودش را می گرفت. حرفهایم در او تاثیری نداشت. حتی به او گفتم که تو جوان و خوشکلی و اصلا بهت نمی آید که مریض باشی.. این را که گفتم یک دفعه خداحافظی کرد و رفت.. دو بار دیگر دیدمش.. حرفهایش عجیب بود..حتی یک بار پرونده ای پر از گواهی و مدرک و لوح تقدیر همراهش آورد و نشانم داد. مدیر یک مهدکودک بود. گفت وقتی فهمیده بیمار است استعفا داده. اسمش را از روی لوح تقدیرها خواندم. معصومه.. عکسش هم بود. خوشکل تر از الانش بود. نمی دانم چرا اینها را به من نشان می داد.. بعدتر به من گفت شوهرش وقتی فهمیده که سرطان دارد گفته طلاقش می دهد.. به هر چه که مردی و مردانگی نام داشت توی دلم لعنت فرستادم.. بیماری و زندگی شخصی و کاری فروپاشیده اش داشت از پا می انداختش.. چه کاری از دست من بر می آمد وقتی بغض راه حرف زدنش را بسته بود...  همیشه در مقابل یه زن که از شدت درد و ناراحتی بغض کرده کم آورده بودم.. هیچوقت نتوانسته بودم زنی را آرام کنم آنگونه که غم از دلش برود.. معصومه در آستانه فروپاشی بود. توی این چند روز تماسهای گاه و بیگاهش کلافه ام کرده بود. معلوم نبود برای چه زنگ می زند.. معلوم نبود از کجا می داند که من روزگاری قلم بدست بوده ام.. معلوم نبود چرا بی هوا گریه می کند.. چه باید می کردم؟ من تنهای سرخورده از این زندگی مهیب چه باید میکردم برای زنی که داشت در آتش بیماری و مردسالاری می سوخت.. امروز وقتی وسط حرفهایش پشت خط گریه کرد، گوشی را قطع کردم. چند بار زنگ زد. رد تماس دادم. دلم آشوب بود. من طاقت اینهمه درد را نداشتم. نمی توانستم مرهم زخم او باشم. برایش نوشتم دیگر به من زنگ نزند. دیگر زنگ نزد..

پاساژ 1

من معمولا اولین نفری هستم که هر روز صبح وارد پاساژ می شوم. هر روز صبح قبل از ساعت شروع به کار پاساژ  مرد نگهبان مرا که می بیند بدون یک کلمه حرف کرکره فلزی را تا نصفه بالا می برد و من در حالیکه معمولا هر دو دستم پر است کمرم را خم می کنم و وارد پاساژ قدیمی و  نیمه تاریکی می شوم که شاید هم سن خودم عمر دارد و به طرز مشکوکی حس می کنم آن چیزی که به ظاهر نشان می دهد نیست. از کنار مغازه های طبقه همکف ردمی شوم که  ردیف بسته اند و شبیه  پلکهای بسته جسدی هستند که طی یک اتفاق ناشناخته فوت کرده و همین یک ساعت پیش درازش کرده اند روی تخت اتاق ساکت و سرد مرده خانه. چراغهای راهرو هنوز روشن نشده اند که من پله ها را طی می کنم و به طبقه اول می رسم. این جا سوت و کور تر و کم نور تر از طبقه همکف است. باز از جلوی پلکهای بسته رد می شوم. گاهی چیزی توی ویترین مغازه ای توجهم را جلب می کند. می ایستم و نگاهش می کنم.  این لحظه شبیه صحنه ای از فیلم مردگان متحرک است. نمی دانم چرا. از جلوی مغازه ای رد می شوم. نوری توجهم را جلب می کند. می ایستم.  می بینم که در حالیکه مغازه تاریک است مانیتور دوربین مداربسته مغازه چهار تصویر را همزمان نشان می دهد که یکیشان خودم هستم که پشت ویترین ایستاده ام. دستم را تکان می دهم. تصویر توی مانیتور با تاخیر کوچکی دست تکان می دهد. چند تا حرکت مبهم می کنم و وقتی یادم می آید که این تصاویر در حال ضبط شدن هستند خودم را جدی می گیرم و به این فکر می کنم که یکروز صاحب مغازه همینطوری بنشیند پای فیلمهای ضبط شده دوربین مغازه و ببیند که توی تاریکی یک نفر صورتش را چسبانده به شیشه ویترین و دارد به طرز مضحکی می خندد... این پاساژ شبیه یک ماشین مکنده زمان چندین سال است که مرا توی خودش حبس کرده...الان به طرز فجیعی خوابم می آید. اگر حسش بود از اتفاقات عجیبی که توی این پاساژ مخوف و مرموز برایم افتاده و دارد می افتد خواهم نوشت.. پاساژی که شاید تمام کارکنانش مرده باشند در حالیکه هر روز می بینمشان که از ساعت معینی تا ساعت معین دیگر توی راهرو ها راه می روند و پشت پلک های مغازه هایشان می نشینند و به بیرون نگاه می کنند..هیچ مشتری وارد مغازه ها نمیشود.دارم به این نتیجه ترسناک میرسم که من دارم هر روز به مردگان غذا و نوشیدنی میدهم..


بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند



صایب تبریزی